تا مگر مرغ غمت گم نکند خانهٔ دل
آتش افروختم از شوق به کاشانهٔ دل
هرکه گم کرد ره خانهٔ ما باکی نیست
دارم امید غمت گم نکند خانهٔ دل
آب و گِل می‌دهمت تا دل و جانش سازی
ای که جانانهٔ من هستی و جانانهٔ دل
من ندانم که کدامیم به راه از هم پیش
دل دیوانهٔ من یا منِ دیوانهٔ دل
تو بیا تا همه بت‌های دلم مست شوند
تو بمانی و همین گوشهٔ بتخانهٔ دل
گوش من پر ز صفاهان و عراق است، کجاست؟
مست عشقی که زند نعرهٔ مستانهٔ دل
دُرد دِردی برسان تا صدفم دُر گردد
به از این نیز توان گفتنم افسانهٔ دل
آتش عشق به هر خشک و تری خواهم زد
شرری گر زنی ای شمع به پروانهٔ دل
گشته‌ام میکده‌ها را و دریغا که هنوز
جرعه‌ای باده نیفتاده به پیمانهٔ دل
تا به یاد است مرا بویی از آن گلشن هست
لیک این نفخه شده دام من و دانهٔ دل
به ادب باش چو بیگانه ز خویشی نگری
جز که نادان نزند طعنه به دیوانهٔ دل
وای تا گُم نکند منزل محتاجان را
آتش افروختم از شوق به کاشانهٔ دل

دیدگاهتان را بنویسید