نه کافر نه مؤمنم، کیام، چیام، چه کارهام؟
زمینیام؟ هواییام؟ پیادهام؟ سوارهام؟
ببرد عشق آب من، گرفت گل گلاب من
گسست بند لنگرم، شکست تخته پارهام
بگو، بگو که راحتِ دل خراب من چه شد؟
که در کویر یأس خود شهید یک نظارهام
اگر که طاق ابرویی بود مهندس جهان
نمیکشَد، نمیکُشد چرا به یک اشارهام
در این فراخ بحر اگر، وزیده باد شرطهای
جنون چرا نمیبرد، شبی بدان کنارهام
ز خویش بیخبرتری، چو خویشتن ندیدهام
نبود می وگرنه من، یلی شراب خوارهام
کجاست آنکه جویمش، به صد حدیث گویمش
بهار و باغ و جنتم، گلم، مَهم، ستارهام
اثر برفته ز آه من، به خشم مانده شاه من
مگر گدایی درش، کند دوباره چارهام
فدای یاد آن صنم، دل من و سر و تنم
چو مه یکی نهان شود، حدیث آشکارهام
نه هو زدیم و نی حقی، نه نعرۀ اناالحقی
چرا به دار میکشی، مرا که هیچ کارهام؟