دلی آشفته‌تر از زلف آن آشفته مو دارم
دلش بیهوده می‌خوانم که جای دل عدو دارم
دلی دیوانه‌وش، سرکش، پریشان، تنگ، پر آتش
که از تنگی نمی‌گنجد در آن جز یاد او دارم
بهارا دامنت پر گل، لبت پرخنده باد ای گل
من ار چه صد خزان فریاد پنهان در گلو دارم
نمی‌آزاردم دیگر جفایت، خوی دیگر کن
که با کج تابی‌ات ای چرخ دون عمریست خو دارم
منم زندانی شب‌های بی‌پایان نومیدی
عبث گاهی هوای بامداد آرزو دارم
ز بیداد خماری مرد دل با آنکه در این بزم
می نایاب سرمستان عالم در سبو دارم
پس از آن گل فزون از بیست پاییز و بهار آمد
هنوز ای دل تو دانی با خیالش گفتگو دارم
همان بهتر دگر افسانه را کوته کنی ای دل
که امشب من به جای ناله آتش در گلو دارم

دیدگاهتان را بنویسید