ای دل خون شده یار دگری پیدا کن
تا بسوزد دل شیرین شکری پیدا کن
آه ای آه مرا سوختی و بی‌اثری
تا دل یار بسوزی اثری پیدا کن
فصل گل گشت، گل انداز به رخساره ز می
بگذر از سیم و بت سیمبری پیدا کن
تا ز دریای غمت کشتی می‌ زود برد
از نکویان جهان هم سفری پیدا کن
تا شود هر دو یکی، خاک و زر اندر نظرت
دولت صحبت صاحب نظری پیدا کن
کهنه‌ات می‌کند ایام، می‌کهنه بنوش
نو بهار است ز گل تازه‌تری پیدا کن
تا دگر بوسه به سرپنجهٔ مطرب نزنیم
تو هم ای زاهد خودبین هنری پیدا کن
تا که از قیمت انفاس خبردار شوی
همچو من مست ز خود بی‌خبری پیدا کن
تو هم ای بخت عماد این همه در خواب مباش
وی شب هجر بگرد و سحری پیدا کن

دیدگاهتان را بنویسید