چه می‌پرسی؟ مپرس از من نگارا حال زار من
نبیند کس به خواب آن هم الهی روزگار من
چه باشد حال مجنونی که از لیلی جدا باشد
چه می‌پرسی ز کام هجر رویت ساخت کار من
چرا با بلبل بی‌آشیانت سرگران کردی
گل من، کم زن آتش بر دل امیدوار من
خزانم را به لطف اول بهاری ساختی خزم
دگربار از خزان افسرده‌تر کردی بهار من
فغان کز بهر خرمن سوختن بود از بدِ طالع
اگر برقی زمانی کرد روشن شام تار من
مرا هم اختیاری، آبرویی بود و سامانی
نمی‌دادند اگر در دستِ این دل اختیار من
من از این بخت خواب‌آلوده می‌بینم که خواهد کرد
صبا دور از سر کوی پری‌رویان غبار من
بیا روشن کن ای خورشید خوبان شام دلگیرم
چه حاصل اشک بارد بعدِ من، شمع مزار من
مخواه از این پریشان‌تر عماد خویش را دیگر
نمی‌گویم مپرس از من نگارا حال زار من

دیدگاهتان را بنویسید