خیام بوی عشق دهد خاک کوی تو
امشب ز باده مستترم کرده بوی تو
امشب به بادهخانهٔ عالم رسیدهام
بیهوده منّت از می و مینا کشیدهام
آری چو بخت، رهبرم آمد بهسوی تو
بس بود بهر مستی من خاک کوی تو
عمری اگرچه بادهخوری بوده کار من
هرگز نگشته مست دل غمگسار من
هرگز ز باده این همه مستی ندیدهام
وین سرخوشی ز بادهپرستی ندیدهام
امشب بهار و ساغر می مست کنتر است
مهتاب و آسمان و زمین رنگ دیگر است
گیسوی سنبل این همه هر ساله چین نداشت
سلطان گل جمال و جلالی چنین نداشت
آری شگفت نیست چو اینجا مزار تست
در این چمن به دیدهٔ نرگس غبار تست
ذرات این فضا همه مستند و بیقرار
گلهای این چمن همه دارند بوی یار
****
****
امشب ز جای خیز که مهمان رسیده است
از ره عماد، مست و غزلخوان رسیده است
با یک سری که شور قیامت در آن بود
با یک دلی که دشمن دیرین جان بود
با حالتی خرابتر از کار روزگار
افتاده مست، یکه و تنها بر این مزار
مهتاب روی باغ سفیداب کرده است
از وجد غنچه خنده به مهتاب کرده است
مستانه باد زلف سمن شانه میزند
خود را به باغ سرخوش و مستانه میزند
از راه دور نالهٔ مرغی رسد به گوش
مرغی چو من که داده ز کف عقل و صبر و هوش
البته عاشقی است، جدا مانده از حبیب
وین نالهها ز جور حبیب است یا رقیب
با ماه گرم درد دل عاشقانهایست
آهنگ او ز خانهخرابی فسانهایست
اینسان که او نواى غمانگیز سر کند
بسیار مشکل است که شب را سحر کند
مستانه سر گذاشتهام من به روی دست
با خویش گرم زمزمهای سوزناک و مست
کامشب ندانم ای بت زیبا چه میکنی
ما بیتو خون خوریم، تو بیما چه میکنی
جان یافته است خاطرهها در برابرم
وز اشک خود از هر شبه با آبروترم
ای دل اگر ز یاد رود خاطرات ما
آسان شود ز محبس حسرت نجات ما
****
****
ای دل به راه عشق غمِ هست و نیست، نیست
هستی و نیستی به بر عاشقان یکیست
امشب ز باده آتش دل باد میزنم
دیوانه میشوم به خدا، داد میزنم
ای استاد و رهبر مستان هوشیار
برخیز مِی خوریم علیرغم روزگار
برخیز باده دارم و این باغ خلوت است
ای میزبان مخواب که دور از فتوّت است
برخیز با عماد دمی همپیاله شو
وز سیر و گشت مبهم گردون به ناله شو
من یک غزل بخوانم از آن عاشقانهها
تو یک ترانه سر کنی از آن ترانهها
گاه از گلوی شیشه برآریم نالهای
گاهی کشیم ناله و گاهی پیالهای
با هم نوای عشق و جنون ساز میکنیم
مِی میخوریم و مشت فلک باز میکنیم
آنقدر در میان قفس داد میزنیم
کآتش به آشیانهٔ صیاد میزنیم
پروانهوار سوخته، شب را سحر کنیم
با بالهای سوخته با هم سفر کنیم
****
****
اما نه، هرکه رفت دگربار برنگشت
وز سرّ خاک تیره کسی باخبر نگشت
الحق جهان فسانهٔ تاریک و مبهمی است
شام دراز تیرهٔ با خواب توأمی است
این گیرودار عمر به غیر از خیال نیست
معلوم نیست، حاصل این گیرودار چیست
امشب عجب ز باده مرا فکر درهمی است
با عالم خیال مرا باز عالمی است
ورنه چو خاک گشته دل و آرزوی تو
بیهوده دل کند هوس جستجوی تو
خیام من به خواب که من هم بر آن سرم
کز این قفس به گلش آزادگان پرم
اردیبهشت ۱۳۲۴