از بیوکت‌نامه
قلم را هر زمان خواهم گذارم
نه، هزاران حرف دارم
مرا مگذار، حرفی دیگرم هست
حکایت‌های همچون شکرم هست
چو می‌بینی چنین گرم و روانم
چرا خواهی که من خاموش مانم
صفای باغ و سکر باده دارم
سخن‌هایی لطیف و ساده دارم
اگرچه هرکه را افتد سر و کار
به من، باید بیند رنج بسیار
خصوصاً آن که راه راست پوید
نترسد هرچه را دل خواست گوید،
بود با ناحق و باطل به پیکار
رسانم گاه او را تا سر دار
اگرچه هرکه این ره برگزیند
به غیر از حسرت و حرمان نبیند
ولی، با این همه مگذار ما را
به چنگ خامشی مسپار ما را
به یاد آر که بودم در دبستان
به سال دوم آن بین طفالن
معلم گفت ضمن درس، نخجیر
وزان بگسست این دیوانه زنجیر
از آن دم جست این دیوانه از بند
و ز آن ساعت شدم بی‌هیچ خرسند
چو رفتم خانه در کنجی نشستم
مداد و دفتری کوچک به دستم
بدین تصمیم و این اندیشه درگیر
که سازم قطعه‌ای در وصف نخجیر
که گفت: این کار کن، آخر ندانم
بجز این دل، آتش در جانم
مرا زان روز با این طرفه زنجیر
دل دیوانه بست و کرد نخجیر
دلم زان دم به دام شعر افتاد
زیان و سود خود را برد از یاد
در این ویرانه گم کردم بسی گنج
نبردم حاصل از این راه جز رنج
بدین ره از چه اول پا نهادم؟
به راهش از چه عمر و مال دادم؟
به پای خود چرا رفتم سوی دام
چه بیماری است این شعرش شده نام؟
در این اقلیم هرکس شد هنرمند
دلش باید بود با هیچ خرسند
خصوصاً کز تملق باشد آزاد
در این کشور به دستش نیست جز باد
زمانی شاعری را سودها بود
بدیشان منعمان را جودها بود
در آن ایام، رونق داشت این کار
دکانی بود پر جوش خریدار
گهی از نقره شاعر دیگدان داشت
زمانی از طلا آلات خوان داشت
نبود آن دوره لیکن شاعران را
بدین‌سان زشت مداحی که حالا
چو کاری در جهان معمول باشد
اگرچه زشت و بد، مقبول باشد
غرض گر روزگاری داشت این کار
برای مردمانی سود بسیار
کنون شاعر شدن غیر از جنون نیست
از این بازار کاسدتر کنون نیست
اگر گویم دگرگون گشته عالم
شده مقدار شعر و شاعری کم
شده از یاد دانش‌پروی‌ها
نام‌مانده در کس آن لوطی‌گری‌ها
بود کلی، مرا منظور کس نیست
برای خویش نیز ملموس نیست
جهان خود چیست تا سیم و زر او
چه باشد پشه تا بال و پر او
چه گویم چیست یا کسیستم من
که گاهی هرچه‌ام خود نیستم من
نمی‌دانم چه می‌خواهم، ندانم
وگر گویم بسوزاند زبانم
بدین ویرانه، دل رو کردنی نیست
بدین آب و هوا خوکردنی نیست
همیشه ذره‌سانش میل بالاست
در این یک‌فره خون‌بار چه دریاست؟
اگر تنگ است دستم ور گشاده
مرا مام نکو آزاده زاده
نباشد سیم و زر سرمایه‌ی من
به کف تا بود، افشاندم چو ارزن
سپاس حق، مرا اگر بود مالی
اگر رفت از کفم، شد صرف حالی
ز کف دادم ده و دکان و خانه
کجا پروانه خواهد آشیانه
دل ما را به هوایی جاویدان است
نیابد آنچه در وی ره خزان است
برای آنکه ما بی‌حرص و آزیم
اگر داریم و گر نه، بی‌نیازم
چو آید دیگ حرص و آز در جوش
نگردد تا به دوزخ نیز خاموش
چه خوش گفتند دانایان از این پیش
که: هرکه بامش افزون، برف آن بیش

دیدگاهتان را بنویسید