آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست
چشم میگون، لب خندان، دل خرم با اوست
گرچه شیرین دهنان پادشهانند ولی
آن سلیمان جهان است که خاتم با اوست
(حافظ)
اینکه خفته است در این خاک منم
ایرج، ایرج شیرین سخنم
(ایرج میرزا)
گرچه شیرین دهان بسیارند
شوخ و شکرلب و شیرین کارند
نقل و می گرچه در این بزم بسی است
هرکه را میل کسی یا هوسی است
قول ملا: «دو سه تن طرازند
که کلا از سر مه بردارند»¹
به یکی جام خرابت سازند
سرکهای گرچه، شرابت سازند
رند و قلاش و شکرگفتارند
مست و در بردن دل هشیارند
همچو مه رند درخشان و چو ماه
روشن از پرتوشان شام سیاه
دگران اختر این دنیایند
پیش خورشید کجا پیدایند
لیک برعکس کو اکب ناهید
صبح و شبگیر گهی هست پدید
این مثل درخور شهزادهی ماست
لایق ایرج آزادهی ماست
درخور ایرج شیرین سخن است
آن شکرپاره که محبوب من است
تو نه ایرج، هنری ایرج جان
تو جگر جان، شکر و شکرستان
تا بشر قند و شکر ساخته است
شهدی این گونه نپرداخته است
همه اشعار تو از بر دارند
شاهدان شاهد از آن میآرند
نیست یک شعر تو ناخواستی
یا که افزودی و کاستی
بس که آسان و روان حرف زنی
خام طمعان به طمع میفکنی
بس که شعر است روان، پندارند
که توانند نظیرش آرند
غافل از قصهی آن کبک و کلاغ
یا که افسانهی آن شیر و االغ
بهرهشان بوری و سرگردانی است
مشکلش چونکه همان آسانی است
بنده هم دفتری نگرنگ
نام بنهاده برآن «شهر فرنگ»
دارم و گرچه نه بیلطف و صفاست
لیک شعر تو کجا، آن به کجاست
شعر من نیز بود راحت و راح
به که دیگر نکنم خفض جناح
بنده را هم سخنی با نمک است
گه به شیرینی و گه شور تک است
وای ای خاک به گورم بکنند
وز خود ای کاش که دورم بکنند
سخنم از تو و اشعار تو بود
خودپرسیت ز خودم باز ربود
وه چه بیمعنی و خودبین شدهام
قول یارو چقدر «این» شدهام
راستی گیر و منی کار بدی است
«کار انسان قلیل الخردی است»²
گر قلیل الخردم یا که کثیر
کشم این دیو لمین در زنجیر
ترک خودخواهی و پندار کنم
سخن از ایرج قاجار کنم
ترک و قاجار و چنین شیرینگویی
برده در پارسی از یاران گویی
آری ایرج به خدا بامکی
با نمک نی که سراپا نمکی
این نه شعر است که قند است و نبات
ای سیه چرده و «مسیو شوکولات»³
عکس زشت تو که کان نمک است
گرچه از دورهی شاوورزک است
با همان عینک و آن طرز نگاه
میبرازد به تو مسیو شوکولا
بس که شکرلب و شیرین سخنی
گرچه دشنام دهی، گل فکنی
بس که جنس سختت مرغوب است
هرزهگیهای تو هم مطلوب است
بس که خوان سختت رنگین است
سرکهی ترش تو هم شیرین است
زشت کس گفته بدین زیبایی؟
فحش کس داده بدین شیوایی؟
*
*
تو نه شاهین فلک پروازی
نه همایی تو و نی شهبازی
تو نه سیم مرغی و نی بلبل زار
هدهدی، هدهد خوش نقش و نگار
تو نه از توس و نه از شیرازی
لیک از آن دگران ممتازی
چون ز شهباز و هما درگذرم
به سوی بلبل و قمری نگرم
بینم ای هدهد جان مست توام
دل ز کف دادهای از دست توام
تو همانی «که در ایام حیات»
«بیبتان صرف نکردی اوقات»⁴
«هرکه را روی خوش و خوی نکوست»
«مرده و زندهی تو عاشق اوست»⁵
«عاشقی بوده به دنیا فن تو»
«مدفن عشق بود مدفن تو»⁶
*
*
«ای خدا باز شب تار آمد»
«نه طبیب و نه پرستار آمد»⁷
«ای نکویان که در این دنیایید»
«یا از این بعد به دنیا آیید»⁸
«اینکه خفته است در این خام منم»
«ایرج، ایرج شیرین سخنم»⁹
راست گفتی تو که شیرین سخنی
آگه از مرتیت خویشتنی
هیچ کس چون تو سخن فاش نگفت
گفت اگر هم، چو تو زیباش نگفت
خفته بر دامن دیوان تو جان
چون روان در تن و چون چشمه روان
غیر خیام و تو کس راست نگفت
هیچ کس آنچه دلش خواست نگفت
*
*
نه تو در هزل فقط استادی
که به جد داد سخن را دادی
«قلب مادر» که تو گفتی که سرود؟
وانکه آن خواند و نلرزید که بود؟
«شاه و جام» تو و وصف گرداب
نبود شعر که دزی است خوشاب
کم کسی راست چنان تاب و توان
تاب آن وصف تب و تاب جوان
هرچه از قطعه «گویند مرا»
بکنم مدح سزا هست و روا
یا که آن قطعهی زیبا و روان
ماجرای می و ابلیس و جوان
کردهای در همه جا هنگامه
خاصه منظومه عارفنامه
که بهر مصرع آن ایمايی است
نکتهای، شوخی پر معنایی است
چه نکو کردهای آغاز کلام
هم در اتمام چنان ماه تمام
خوب شد خوب، که عارف جانت
به دُزْ رفت و نشد مهمانت
تا به می روکنی و مست شوی
زنی آن قدر که از دست شوی
پکر و مست در آن تنهایی
سازی اشعار بدان زیبایی
کرد بیمعرفتی عارف و بود
زین خطا عارف و عامی را سود
همچنین خوب شد آن اسب که رم
بود کارش، به تو کردند کرم
که چنان شعر شگفتی سازی
شاهکاری ز هجا پردازی
همچو آن اسب، که مانندش نیست
هیچ اسبی به چه و چندش نیست
هست این شعر تو هم بیهمتا
شهسواری تو در این فن به خدا
قصهی اسب تو شعری است، شگفت
هیچ هزل این همه در من نگرفت
هرکه زین شعر نخندد عجب است
مگر از بیخ بگویی عرب است
وه چه شیرین زده کلک تو رقم
مگر از نیشکرت بوده قلم
حیف و صد حیف مرا حالی نیست
هزل را رغبت و اقبالی نیست
آنچنان تنگ شد از غمها دل
که ندانم بود این غم یا دل
آن چنان بال و پرم بشکستند
که ز فریاد و فغانم رسستند
نالهام نیست، ز فریاد مپرس
یا به من رفته چه بیداد مپرس
«کاش مرغی شده پر باز کنم»
«تا لب بیام تو پرواز کنم»¹
۱. تمام مصرعها و ابیاتی که شماره گذاشتهام از ایرج میرزا است جز شماره (یک) که مطلع غزلی از مولوی است:
هله هشدار که در شهر دو سه طرارند
که به تدبیر کله از سر مه بردارند