«از بیوکنامه»
ز من میپرسی از اوضاع طهران
همان وضعی که دیدی هست ای جان
خرگبران اگرچه بیشمارند
خبرهایی که من دارم ندارند:
شده روشن که نیکوسن صلحخواست است
هرآن کس غیر از این گوید گناه است
برای هوشی مین، این مرد انسان
گرفته تاکنون ده ختم قرآن
دوتا همسرا هنرم ثالثه
خدا را خوش نیاید زستفانه
کشیشان را نباشد قوۀ باه
شب هجر بتان گیرد است و کوتاه
بود نندن همیشه آفتابی
ندارد رشت باران حسابی
شکسپر واعظی بوده است در رم
ندارد نسبتی کاشان به کژدم
حسین گُرد اصلاً ترک بوده
کلاس رقص در قزوین گشوده
به قبرس نیست اصلاً خبر فراوان
نه قالی دارد و نی زیره کرمان
دگر امید هم شد کهنهپرداز
که شعرش را بود انجام و آغاز
هرآن شعری که دارد وزن و معنا
یقین گوینده آن نیست از ما
دگر امید بند شد، بیهنر شد
که گندم خورد و از جنت به در شد
فلانی بس که اشعارش در ایران
نه ایران چیست؟ کل سبزه میدان
شده مشهور و خواهندش زن و مرد
«سرود مهر» خود چاپی دگر کرد
دوباره سجده بر آلوجۀ تر
کند بیند چو «او» را بار دیگر
بیا درد دل عباس کن گوش
که تا غمهای خودسازی فراموش
ضرر میداده دائم «اطلاعات»
به ویژه صفحه مخصوص اموات
پس از یک عمر اسحاق شکمپا
سروده نسبتاً یک بیت زیبا
به روبه گفت: گرگ ناز محجوب
عدالت راستی چیزی است مطلوب
نباشد ذنب ما را باب دندان
ولی خواهند ما را گوسفندان
ترخم هستمان بر حال ایشان
کثیم ار ذنب از دنبال ایشان