امشب ز دست بردی با یک ترانه ما را
با یک ترانه کردی از خود روانه ما را
ای عاقلان ز مجلس برون روید امشب
فردا وگرنه خواهید کردن فسانه ما را
قدری جنون به کار است در کار عمر ورنه
دیوانه کرد خواهد رنج زمانه ما را
کردیم اگر خطایی در کیش آشنایی
بس باشد این دل زار فردا بهانه ما را
مائیم و پاسبانان و آشوب سرگرانان
دیگر نمیبرد کس امشب به خانه ما را
از مرغکان دگر گلبانگ عشق جویید
چون در قفس فکندند از آشیانه ما را
ای بلهوس ندیدی آن شوق و شور و مستی
آن لحظهای که کردی ناگه نشانه ما را
از خاک ما نروید گل، ور که رست سوزد
از گورها بجویید با این نشانه ما را
ای چرخ، توسنِ دل رامت نشد به آزار
بیش است سرکشیها از تازیانه ما را
جز می چه چاره دارد درد عماد بیدل
ای عاقلان مگویید دگر فسانه ما را
![]()