چنین خراب دلی کی دگر سزای من است
نه دل که دشمن من، درد بیدوای من است
گذشت عمر به خون خوردن و ندانستم
من از برای دلم یا دل از برای من است
گر این دل از دگری بود پاره میکردش
که ساختن بهچنین خصمی از صفای من است
به صدق کوش و مکن بد که نیک میدانی
مرا دلی است که دیوانهٔ فنای من است
بیا که بیتو نبییم جهان، مرا مگذار
که چشم مست تو جام جهاننمای من است
اگر ز بیخبری همچو من خبر گیری
بهشت و حور همین کُنج انزوای من است
چو نای گه به لیم لب گذار و بنوازم
تو را که رغبتی اینگونه بر نوای من است
سرودم این غزل آنسان که گفته است «حبیب»
شکسته زلف بتی مست در سرای من است