پای تا سر شوق و سر تا پا دل و جانم هنوز
جور با من کن که غم را مرد می‌دانم هنوز
آفت جانم چو بودی، راحت جانم تو باش
گرچه سر تا پای دردم، عین درمانم هنوز
جز هوای گیسویت در این سر شوریده نیست
می‌رود عمری و زین سودا پریشانم هنوز
گفتمت یک شب پشیمانم ز محنت‌های عشق
زان پریشان گفته عمری شد پشیمانم هنوز
دور گردون عهدها بشکست و الفت‌ها گسست
شکر حق، نشکسته با پیمانه پیمانم هنوز
سر نهادستم همانجایی که باده خورده‌ام
خاک درگاه تو و سر خیل مستانم هنوز
چشم دیوان گر نبیند خاتم عشقم چه باک
بوی جان می‌آید از اوراق دیوانم هنوز

دیدگاهتان را بنویسید