به یاد چشم تو دارم دلی خراب هنوز
سحر رسید و ندارم خیال خواب هنوز
اگرچه میرود از کف حساب مِی همه شب
غم من است چو حُسن تو بیحساب هنوز
جو ابر گریة من مایهٔ سرور گل است
دلا بنال که نقشت بود بر آب هنوز
فغان ز حرص تو صیاد من که این همه صید
به بند تست و کمندت به پیچ و تاب هنوز
جز آن شبی که به مهتاب، زلف شانه زدی
ندیدهایم شب و ماه و آفتاب هنوز
پیالهگیر و نشین با بُتی به سایهٔ بید
نرفته تا ز سرت سایهٔ شباب هنوز
ز زن گذشته که میخانه بهشت بود
نیافریده خدا خوشتر از شراب هنوز
سحر رسید و ز خورشید من نشد خبری
بسوخت شمع و دل من در التهاب هنوز
ز بعد من چو به خاکم رسی عمادی گوی
که همچو کوه ببینی دهم جواب هنوز