یاد شاپور نیاکان و لب خندانش
ساز گرم و سر سودایی بی سامانش
آن صدای بم بگرفته و تحریر شگفت
فقر و درویشی بیمرشد و بی عنوانش
خاطر فارغش از منصب و از جاه و مقام
روش زندگیاش نیکترین برهانش
ساز جایی گرو باده و دفتر جایی
به زمستان نبُد اندیشهی تابستانش
آز را در سر شوریدهی او راه نبود
بود از این لکه بری دست و دل و دامانش
با همه سرخوشی و مستی و بی پروایی
بود در خاطر آشفته غمی پنهانش
این جهان با همه گستردگیاش زندانی است
اندکی زود گشودند در زندانش
تسلیت همسر او را و سه دلبندش را
زان که بیش از همه دارند غم هجرانش
گرچه بگسست ز ما رشته و پیوند برید
یاد او محو نگردد ز دل یارانش
دارم امید کند لطف خداوند عزیز
غرق جود و کرم و رحمت بی پایانش
سخن سعدی شیراز خوش افتاد اینجا
صاحبا عمر عزیز است غنیمت دانش
ششم خرداد ۱۳۷۴