شکست پنجهٔ پرهیز زلف پرشکنش
درید جامهٔ تقوی ز موج پیرهَنش
به چشم جادوی مستش قسم که در عجبم
خدای را که چه سحر آفریده در سخنش
چه دختریست که عقلش کمینهکابین است
چه دلبریست که جان جهان بوَد بدنش
خدا دهد پدرش را بهشت و حور ابد
به چار روزهٔ گیتی اگر دهد به منش
به راه زهد دگر کی، کجا توانم رفت
مگر رها کندم چشم مست راهزنش
ز زیر پیرهنش چون شراب ناب ز جام
دلا ببین که چسان جلوهگر شدهست تنش
پری رخی است که گاهی توانش دیدن
فرشتهایست که اکنون زمین بود وطنش
چنین جمال بود ماورای رشک و حسد
شگفت نیست که عاشق شوند مرد و زنش
اگر کسی ز فریب چنین فرشته رهد
دگر یقین نفزیبد هزار اهرمنش
خوشا به حالت گیسوی همچو سنبل او
که اوفتد به بر آن تن چو نسترنش
رها نمیکنمش گر به چنگم افتد، حیف
«رها نمیکند ایام در کنار منش»
خدا کند که عمادا شبی تو را بینم
که هست چنگ تو و تار زلف پرشکنش