کردم به دست خویش تبه روزگار خویش
در حیرتم، به جان عزیزان، به کار خویش
آتش زدم به خرمن پروانه و چو شمع
میسوزم از شکنجهٔ شبهای تار خویش
آن صید تیرخوردهٔ از باغ رفتهام
کز خون نوشتهام به چمن یادگار خویش
آن باغبان سر به بیابان نهادهام
کش داغ مانده خاطر از لالهزار خویش
آن ابر سرکشم که به یک لحظه خیرگی
باریدهام تگرگ به باغ و بهار خویش
گریم گهی به خندهٔ دیوانهوار خود
خندم گهی به گریهٔ بیاختیار خویش
زنجیر درخور است دگر گردنِ مرا
عاقل کجا ز دست نهد زلف یار خویش
خاکسترم کنید و به بادم دهید از آنک
ننگ آیدم، به عشق قسم، از غبار خویش
چون لاله تا به خاک نیفتد پیالهام
فارغ نمیشوم ز دل داغدار خویش
چون شمع اشک میشود جمله تن عماد
از بس که گریه کرد بر احوال زار خویش