اشک‌ها آهسته می‌لغزند بر رخسار زردم
آرزو دارم روم جایی که دیگر برنگردم
شاه مرغان چمن بودم ولی چون بوم بیدل
ناله‌ای گر داشتم در گوشهٔ ویرانه کردم
روز و شب‌ها ره سپر گشتند و افزودند دائم
شام‌ها داغی به داغم، روزها دردی به دردم
گوهری یکتا به دست خود به کوران می‌فروشم
بی‌سبب گوهر نبارد دیده بر رخسار زردم
عهد کردم این پریشانی دگر با کس نگویم
گفت آخر با تو دردم، اشک گرم و آه سردم
این شکست ای جان و دل بشکست پشت طاقتم را
گرچه عمری شد که با بخت بد خود در نبردم
می‌روی و می‌روم تا پیمانه گیرم، تا ندانم
من که بودم یا چه بودم یا که هستم یا چه کردم
این همه درد و غم و یک مشت گل، آوخ عمادا
هیچ ننشستی به دامان جهان ای کاش گردم

دیدگاهتان را بنویسید