دوش بسیاریِ می باز ببرد از دستم
بامداد است و هنوز از می دوشین مستم
چند جامی زدهام دوش و چنانم امروز
که شود مست هر آنکس که بگیرد دستم
همه شب گرچه بود بادهخوری کار مرا
دوش از خویش گسستم، به خدا پیوستم
جز به گیسوی بتان، یا که به پیمانهٔ می
کافرم گر به دگر چیز جهان دل بستم
زدن جامی و دادن به حریفی جامی است
کار خیری که برآید به جهان از دستم
شادم و خرم اگر توبه شکستم صد بار
که دل مور ضعیفی ز جفا نشکستم
خیمهٔ قدر اگر بر سر افلاک زنم
باز پیش تو و بالای بلندت پستم
بخت هر دم به رهی میکشدم جز ره دوست
گرچه یک دم ز طلب در ره او نشستم
۷ تیر ۱۳۳۳