رفتی و دمساز شد کابوس در بیداری‌ام
نیست جز هجران و تنهایی بتا بیماری‌ام
ای که در عالم ز هر کس دوست‌تر دارم تو را
از چه گاهی این چنین در جنگ غم بسپاری‌ام
هم ندارم شک که از جان دوست‌تر داری مرا
از چه گه بی‌مونس و تنها چنین بگذاری‌ام
چون عزیزم داشتی عمری، فراموشم مکن
ای گل کمیاب این بستان، حذر از خواری‌ام
گر گل کمیاب گفتم هست هذیان عفو کن
ای گل نایابِ هستی از جه می آزاری‌ام
شد مسلم بی‌تو تاب غم ندارم بعد از این
جهد کن زین پس فرو نگذاری از غمخواری‌ام
گشت روشن بی‌رخ ماهت شب و روزیم نیست
کو گرفته فکر و ذکر و خوابم و بیداری‌ام
این نه شعر است و غزل، بل حسب حالی هست و بس
ای نکو تر یار من غافل مشو از یاری‌ام
 
آیدینه ۱۴ دیماه ۱۳۶۳

دیدگاهتان را بنویسید