به جز اینکه تو را دوستتر از جان دارم
با تو ای دوست سخنهای فراوان دارم
گر شبی حالت افسانه شنیدن داری
قصهای دلکش از آن زلف پریشان دارم
آسمانی دگرم ساخت زمینگیری عشق
بس که شب کوکب رخشنده به دامان دارم
گفتم از چشمهٔ نوشت ببرم رنج عطش
تا مکیدم لبت این رنج دو چندان دارم
دادن کام به ما کفر بود پیش فلک
تشنه میمیرم اگر چشمهٔ حیوان دارم
آه ای عشق تو بی دشمن دل، آفت جان
این چه سوزی است که از داغ تو در جان دارم
نه دل عیش و نه رأی می و مینایم هست
نه سرسبزه، نه سودای گلستان دارم
شمع هر بزمم و سوزد دلم از تنهایی
به دیار خودم و حال غریبان دارم
نقش پروانگی از بال و پرم میخوانند
گرچه آهنگ چو مرغان غزلخوان دارم
حجت این قدر چه آری و چه آرایی خویش
کافرا، من که به حسنت دگر ایمان دارم
باغبان سایهٔ این گل تو چه میدانی چیست
این ز من پرس که بستر به مغیلان دارم
پر گشادند به ساحل همه مرغان ز هراس
چه کنم من که دلی عاشق توفان دارم
به دو عالم ندهم عالم خود، جان عماد
گرچه از عشق دلی سخت پشیمان دارم