امشب چو لاله داغ تو بر جان نهاده‌ایم
دیوانه‌وار سر به بیابان نهاده‌ایم
عشق تو زندگانی ما را خراب کرد
چون جغد آشیانه به ویران نهاده‌ایم
یا کشتن است کیفر ما یا که سوختن
زیرا چراغ در ره توفان نهاده‌ایم
ما آن بنفشه‌ایم که بی‌هیچ عیب و نقص
نا رُسته سر ز شرم به دامان نهاده‌ایم
تحذیر ما مکن که سر خویش دیده‌ایم
بر روی دست و روی به میدان نهاده‌ایم
زان شب که مُهر کرد لب نامهٔ مراد
بود و نبود بر سر پیمان نهاده‌ایم
از ما ندیده خندهٔ دندان‌نما کسی
زان شب که لب بر آن لب و دندان نهاده‌ایم
نیکوست رنج ما و نکوتر فغان ما
زانرو که دل به مهر نکویان نهاده‌ایم
صبح امید ما دل سنگ تو شام کرد
بیهوده نیست سر به گریبان نهاده‌ایم
گفتی عماد، دین و دل و دانشت چه شد
در کوی می‌فروش گروگان نهاده‌ایم
 
تابستان ۱۳۲۵

دیدگاهتان را بنویسید