ز بامی دیگرم، در سر هوای دیگری دارم
به زندانم ولی بستانسرای دیگری دارم
شب هجران و تنهایی و بی می مانده و بیدار
خدا را شکر چون خاطر به جای دیگری دارم
به فریاد شبانگاهی شبی بیهوده سر کردم
که از هر مرغ خود خوشتر نوای دیگری دارم
من ای توفان به اشک خویش در پایت گهر ریزم
که از برق ستم امشب صفای دیگری دارم
نوای ناشناسی مرغک آتش پرستم خواند
ورای کفر و دین دیدم، خدای دیگری دارم
چه میگویم در این مستی، در این تاریک تنهایی
خوشم، شادم که این غم را برای دیگری دارم
سبک گردیدم از هستی، فرستادم خود از مستی
به بزمی کاندر آن محفل بهای دیگری دارم
فرییم سنگری گردیده غمباران حسرت را
بسوز ای مرغ دل، بر سر همای دیگری دارم
امید خویش را در ابر و مِه پیچیده میبینم
خیال است این؟ نه، جای امشب به جای دیگری دارم
به تاریکی درخشیدم ز مستی چون گلِ آتش
زمستانی بهارِ جانفزای دیگری دارم
کتابی پر ورق شد زندگی ای کاش میشستم
که در هر برگ بینم ماجرای دیگری دارم
برو ای عقل، ای شب، ای غم، ای تشویش، ای حسرت
که من با مستی امشب رازهای دیگری دارم