شب هجر است و باز از دوریت تاب و تبی دارم
بیا یک شب ببین ای مه چه جانفرسا شبی دارم
من از چنگ تب امشب در نخواهم برد جان، دانم
برای آخرین دیدار یارب یاربی دارم
سحر آمد نیامد دلبرم تا دیدهٔ گردون
کنم حیران و بیند من چه فرّخ کوکبی دارم
تو ای صیاد سنگین دل که آسان صید دل کردی
کجا رفتی؟ نگفتی بستهٔ جان بر لبی دارم
دلم را روز و شب ذکر سر زلف بتان باشد
برو زاهد مکن عیبم که من هم مذهبی دارم
یکی از من بپرس ای شوخ روزی کیستی آخر
چنین کاشفته می‌گردم به کویت مطلبی دارم
خوش آن صبح مراد دل که سر بر سینه‌ات گویم
چه زرین طرّه‌ای، سیمین تنی، شکرلبی دارم
شراب شعر پرشورم کتابی‌وار با خود دار
عماد شاعرانم اهل دل را مکتبی دارم

دیدگاهتان را بنویسید