هیچ می‌دانی من از آن شب که رخسار تو دیدم
باز بعد از سال‌ها جان دادم و محنت خریدم
بود چون بتخانهٔ آزر دلم از نقش خویان
برق چشمت دیدم این بتخانه در آذر کشیدم
بعد از این خواهم جز ابروی تو محرابی نگیرم
من که عمری گوشهٔ میخانه از عالم گزیدم
گر تو خواهی بعد از این مشاطهٔ حسن تو سازم
طفل شعرم را که در آغوش حرمان پروریدم
سال‌ها این مرغِ باغِ عشق در دام هوس بود
خوب شد با دست سیمین تو، زی گلشن بریدم
گفتی: از ما می‌گریزی، ای به قربان صفایت
از تو نتوانم بریدن گرچه از عالم بریدم
گر سرم بر سینه بگذاری سزاوارم که از غم
گوشهٔ میخانه عمری من گریبان‌ها دریدم
ور لب لعل تو را بوسم شبی، شاید که ای گل
روز و شب‌ها، دست و لب‌ها از پشیمانی گزیدم
من نمی‌دانم چه بودی یا چه کردی با من ای عشق
کز تو بود و با تو عمری سر به سر گشت و شنیدم
شادم و خرسندم از طالع عمادا، گرچه عمری
خون دل‌ها خوردم از یک شب لب لعلی مکیدم

دیدگاهتان را بنویسید