چند گیسوی تو در دست رقیبان بینم
رشتهٔ جان به کف مردم نادان بینم
دیده‌ام زلف پریشان تو در چنگ رقیب
بی‌سبب نیست که شب خواب پریشان بینم
ندهم خشتی از این خانهٔ ویران به بهشت
گر تو را باز در این کلبهٔ احزان بینم
ای خوش آن روز که رخسار نمایی که چو خویش
ناصحان را به رخ ماه تو حیران بینم
وانکه دارد سر بند دل دیوانهٔ من
همچو خود در ره تو بی‌سر و سامان بینم
عاشقم، غم نخورم با سر زلفت ز جنون
که در این سلسله دیوانه فراوان بینم
بعد از این دست من و دامنت ای باده‌فروش
تا به کی خون دل و دیده به دامان بینم
گر نیایی بود امشب به خدا نوبت دل
چند جا ؟؟؟؟؟؟ گریبان بینم
رخت بربند عمادا چه به شیراز و چه ری
که نه جز درد و غم از اهل خراسان بینم
 
مشهد ۱۳۲۰

دیدگاهتان را بنویسید