گرچه ساقی نپسندید دمی هشیارم
با همه بی‌خبری طرفه خبرها دارم
یوسف مصر عزیزم من و از چاه عدم
گذر افتاده دو صد بار در این بازارم
گه شدم شیخ و به رندان بدِ بی‌جا گفتم
گه شدم رند و شد از مهر فزون مقدارم
گاه از حسرت فردوس نخوردم نان سیر
گه به می باخت دل مست سر و دستارم
طالع خفته‌ام این بار شود یار ای کاش
تا از این خواب نسازند دگر بیدارم
ای شب بی‌سحر آغوش گشا باز که من
رهرو خستهٔ این وادی پر اسرارم
رخت بستند عزیزان به از جان و جهان
کی رسانند بدان فاصله دیگر بارم
آن یکی خشت سر خُم شد و آن سبحهٔ شیخ
کرد این بیهده افسانه ز جان بیزارم
خرّم آن شب که از این غمکده بربندم رخت
فرخ آن روز که این سوخته جان بسپارم
گرچه این رشته دراز است، سخن کوته به
به کز این قصه دگر بگذرم و بگذارم

دیدگاهتان را بنویسید