بی‌تو بار زندگی ای دوست نتوانم کشیدن
هرچه دیدم از جهان بهتر که رخسارت ندیدن
بالله از عمر ابد خوشتر بود بهر دل ما
لحظه‌ای ای راحت جان، در کنارت آرمیدن
آفتابا، آرزو دارم نبیند سایه‌ات کس
گرچه نتوان مهر را با خویش در خلوت کشیدن
دوستم داری و دارم دوستت ای جان شیرین
طالعی بیدار می‌خواهد بدین دولت رسیدن
تا تو می‌خواهی مرا، می‌خواهم ای مه خویشتن را
بد نباشد این چنین خود خواستن، خود پروریدن
چیست دانی زندگانی، یا چه باشد کامرانی
جستجو کردن، یکی از هر دو عالم برگزیدن
من نه تنها تا بود جان در تنم مست تو باشم
مرگ هم نتواند ای جان رشته ما را بریدن
خاک گردد چون دل من در دل خاک مزارم
باز از ذرات آن نام تو را بتوان شنیدن
من عمادم، من عمادم یک جهان مهر و محبت
یک جهان سرمایه خواهد بنده‌ای این‌سان خریدن
 
۶ شهریور ۱۳۲۵

دیدگاهتان را بنویسید