فصل گل غنیمت دان، فکر جرعه‌ای مِی کن
چشم بر رخ ساقی، گوش بر دف و نی کن
چند چند باغم جفت، زیر خاک خواهی خفت
لاله می‌دمد از خاک، ساغری پر از می کن
باده‌ای و دلدارى، در چمن مهیا دار
جام‌ها لبالب زن، بوسه‌ها بیابی کن
بلبل و گل‌اند ای جان گرم عشق‌بازی‌ها
دلبری ببر بینشان، راز عشق با وی کن
کار گیتی دون را سر به سر به دونان نه
خیز و دم غنیمت دان، راه عاشقان طی کن
کِی کسی در این عالم جاودانه خواهد ماند
کار خود قیاس ای دل، آخر از جم و کی کن
مست باش و شوریده در جهان عمادالدین
در بهار عمر خویش فکر بهمن و دی کن
 
مشهد ۱۳۱۸

دیدگاهتان را بنویسید