گلبرگ برَد رشک به رنگ بدن تو
دل تنگ شود غنچه چو بیند دهن تو
دل خواست ز یغمای نگاه تو گریزد
دیوانه شد از خندهٔ طاقت شکن تو
ز آمد شدنت، از قدمت گرد نخیزد
جانا مگر از جان گرامی است تن تو
هر شب کشدت تنگ در آغوش و عجب، نیست
کز شوق گریبان بدرد پیرهن تو
یک عمر تمنایی و صد باغ تماشا
بیداد خزان دور ز طرف چمن تو
تو عمری و جانی و بدین حسنِ نفس گیر
جز قیمت انفاس ندانم ثمن تو
ز آن روز که دیدم رخ تو بی شب و روزم
بیگانه بود از همه بی خویشتن تو
چشمت دل و دین برده و دانم که نیابی
در خانهٔ خالی چه کند راهزن تو
هرچند که جز تلخی از ایام ندیدی
شور دگری داشت عمادا سخن تو

دیدگاهتان را بنویسید