دلم دیوانه شد، دیوانه شد، دیوانه دیوانه
دگر از خویشتن بیگانه‌ام، بیگانه بیگانه
خوشا حال و خوشا وقتِ دو مفتون و دو دل داده
که غیر از عشقشان گیتی بود افسانه افسانه
جرا شمعی نمی‌یابم که با سوزش بسوزم جان
چرا تنها گرفت از بخت این پروانه پروانه
تبِ این تشنگی جان مرا پیوسته می‌سوزد
که در دریایِ هستی نیست آن دردانه دردانه
جنونی دارم از حرمان که با زنجیر نایم باز
اگر امشب گذارندم روم میخانه میخانه
در این صحرای بی‌حاصل، در این دریای بی‌ساحل
به لب جان آمد از بس گفت دل جانانه جانانه
مئی در ده مرا امشب که تنها در صف محشر
ز جا خیزم به یاد چشمِ او مستانه مستانه
کتاب عاقلان میخوان، بهل شعر عمادالدین
دلش دیوانه شد دیوانه شد دیوانه دیوانه

دیدگاهتان را بنویسید