دل کشدم به هر زمان بر سر راه خانه‌ای
کاش به هم رسد مرا هر نفسی بهانه‌ای
باده مده مرا دگر، کز خُم عشق داده است
چشم همیشه مست او، مستی جاودانه‌ای
کشتی نوح هم دگر مأمن او نمی‌شود
هرکه فتاد همچو ما در یمِ بی‌کرانه‌ای
مرغ امید یاد دل گر نکند روا بود
یاد ز لانه کی کند سوخته آشیانه‌ای
جانِ به لب رسیده‌ای هست مرا، تو گو مرو
بلهوسی ز دلبری، سفلگی از زمانه‌ای
با سر زلف دلکشت قصهٔ دل چه سر کنم
چون کند از هزار دل هر شکنش فسانه‌ای
شهرت بخت مرغ دل، برد دل پرندگان
یار دگر نمی‌کَشد زحمت دام و دانه‌ای
تا بود از دلم نشان نام دل دگر مبر
تیر غمت نمی‌زند خوشتر از این نشانه‌ای
زین چمن فسانه‌ای بوی فراق می‌رسد
نیست عجب که بلبلی سر نکند ترانه‌ای
شعر عماد نیست جز، قصه‌ای از زبان دل
خاصه دمی که می‌کشد آتش دل زبانه‌ای

دیدگاهتان را بنویسید