هرچند دیرگاهی است قصد جفا نداری
عمر منی و دانم آخر وفا نداری
حالی به بویت ای زلف دائم دمی غنیمت
گیرم که همچو سنبل دست از صبا نداری
ای باغ حُسن بلبل، داند چه دلفریبی
این قدر بهر گلچین هرگز صفا نداری
جمعی ز تار زلفت هرچند بی‌قرارند
بیگانه چون من از خویش یک آشنا نداری
جان قیمتی ندارد پیش وفا و مهرت
از ما چرا نخواهی؟ با ما چرا نداری؟
بس درد بی‌دوا را جُستند چاره آخر
ای درد عشق جانکاه تا کی دوا نداری؟
ما مستحق جامیم ساقی ز ناز بگذر
جان خواه اگر امیدی از بینوا نداری
کردی چو نیم مستم خواهی گرفت دستم
دانم که این خماری بر ما روا نداری
شاید که خوب رویان با خون دل نویسند
تو خوب‌تر ز خوبی ربطی به ما نداری
سهل است بند بندم از هم جدا کنی لیک
کاری بکن که ما را از خود جدا نداری
عشق ای عمادِ شیدا گرچه بلای جان‌هاست
پروانه‌وش گزیری از این بلا نداری

دیدگاهتان را بنویسید