از سر زلف تو پیداست که پیمانشکنی
نه عجب از تو که پیمان محبّان شکنی
رفت با حلقهٔ زلفت دل دیوانهٔ من
کس ندیدم که شود همسفر راهزنی
شور شیرین برد از یاد به فرهاد اگر
شبی از تلخی هجران تو گویم سخنی
گرچه آسان شدهام صید تو عیبم نکنند
گر بدانند خلایق که تو صیاد منی
باد از چهرهٔ خوبان چمن پرده فکند
وقت آن شد که تو هم پرده ز رخ برفکنی
گفتم: آخر تو که شمع شب تار دگری
از چه لبخند به پروانهٔ دیوانه زنی؟
گفت: صد خسرو اگر بندهٔ شیرین باشند
قصه شیرین نشود تا نبود کوهکنی
قدرت عشق ببین کز پس عمری یعقوب
دیده روشن کند از بوی خوش پیرهنی
ترسم آخر نفتد زلف تو در چنگ عماد
که به هر حلقهاش افتاده دل انجمنی
مشهد ۱۳۱۸