راستی بُتا داری چهره‌ای تماشایی
در خیال نتوان بست این همه دلارایی
طلعتی بدین پاکی، قامتی بدین حالت
بالله ار گنهکارند عاشقان شیدایی
خوب شد تو را ای ماه سوی ما نگاهی نیست
ورنه می‌کشید آخر کار دل به رسوایی
با چنین سیه چشمان گر نظر به ما بودی
بود قصهٔ مجنون و آهوان صحرایی
کو دلی که با ماهی چون تو یک نفس باشد
بعد از آن تواند باز لحظه‌ای شکیبایی
من که پای تا سر دوش سوختم ز یک دیدار
تا به حشر مدهوشم گر برم بیاسایی
طاقت وصالم نیست، خواهش محالم نیست
تاب این جمالم نیست، خیره گشته بینایی
صید می‌شوی مگذار پا برون ز میخانه
گر چو من شکیب نیست در مقام زیبایی
دور باش از این آتش ورنه چارهٔ این درد
غیر صبر ننوشتند در کتاب دانایی
گل به بلبل ارزانی با عماد از آن کم گوی
عالمی دگر دارد شعر و جام و تنهایی
 
شب ۱۷ تیر ۱۳۳۲

دیدگاهتان را بنویسید