ای که جان‌بخش‌تر از باد بهار آمده‌ای
بخت یارت که به پرسیدن یار آمده‌ای
مرغ دل در قفس سینه نمی‌گنجد باز
که چو طاووس به صد نقش و نگار آمده‌ای
نه لب از هم بگشایی نه نشینی برِ من
ای گل ناز بگو بهر چه کار آمده‌ای
سایهٔ لطف مکن از من سرگشته دریغ
نخل امیدی و امروز به بار آمده‌ای
اشتباه است، جمال تو غمی نگذارد
گر به آزردن این خاطر زار آمده‌ای
چه بنوشم چه ننوشم ز تو مستم ز تو مست
که تو ای باده پی دفع خمار آمده‌ای
نه سوی خانهٔ شیخ آمده‌ای، خوش بنشین
به سوی عاشق بی صبر و قرار آمده‌ای
بنشین شعر بخوان، بوسه بده، باده بنوش
که به دیدار من باده گسار آمده‌ای
حاصل محنت بیرون ز حساب است امروز
که تو ای دولت افزون ز شمار آمده‌ای
بس گهرها به کنار از مژه افشانده عماد
تا تو ای گوهر رخشان به کنار آمده‌ای

دیدگاهتان را بنویسید