خلق برآنند که طبعم دگر
می‌فکند در دل گردون شرر
شعر من السانۀ دوران شود
مونس دل‌های پریشان شود
از غم خود وان شه شاعرشکار
طبعم از این بعد کند شاه‌آسا کار
غم بسراید به دل تنگ من
مست شود با بل از آهنگ من
غلغله در چرخ و فلک انجمن
وله در خیل ملک انجمن
زهره شود مشتری خامه‌ام
ماه شود مات وفا نامه‌ام
تا که جهانست و ز یاری نشان
هست غم قصهٔ صاحب‌الان
دفتر من همدم دل‌ها شود
عقدۀ دل‌ها همه زان واشود
نغمۀ جاوید زند ساز من
مونس جان‌ها شود آواز من
هرکه در این بزم به جامی رسد
هرکه در این ره به مقامی رسد
یاد از ایام وصالم کند
یاد از آن عالم و حالم کند
هرکه چون گشت که چون من مباد
داغ جگرسوز من آرد به یاد
خاطر خود باز تسلی دهد
نغمۀ من در دل و جان جدا دهد
گوید با خویش نه تنها منم
کآتش غم سوخت چنین خرمنم
بوده عمادا و غمی هولناک
سوخته و سوخته تا زیر خاک
*
*
گیرم جاوید شود نام ما
چون مه و خورشید شود نام ما
در دل ما چه دوایی می‌کند
نامه چه با مردهٔ ما می‌کند
*
*
وین سخن دیگر مردم که من
شور به پا می‌کنم اندر سخن
باز ز من پرس که خود حال خویش
دانم و دانم ز همه خلق بیش
حالت و شور از دل من رخت بست
ساز دلم، سنگ جدائی شکست
بلبل سر زیر پر از جور دی
کی کند آن نغمه که خواهی ز وی
این همه غم کوه برآرد ز جای
این همه غم چرخ درآرد ز پای
قصه مرگ است دگر شعر من
مرده چه بازنده سراید سخن
شعر من این بار کفن پوش شد
با مه من دست در آغوش شد
او هم از آن زهر جگرسوز خورد
همچو نگارم به جوانی بمرد
*
*
دخترک طبع من آن شوخ بود
داغ دل لاله زدم بر دلش
بوی گل و حزن خزان دادمش
دادمش ابهام شب ماهتاب
تیرگی هجر جگرسوز داشت
لذت آن بوسه بعد از فراق
رقص گل از باد و نوای هزار
بانگ مناجات پریشان مست
چشمک آن اختر شب زنده‌دار
وقت غروب آن همه اسرار دشت
لذت مهتاب شب و جویبار
ناله جانسوز نی از راه دور
نقش پر دلکش پروانگان
سوختن خویش چو دیوانگان
حالت مطبوع و دل‌انگیز شمع
سوزش مردانه او بهر جمع
حالت آن برزگر موسپید
رخشش چشمانش ز نور امید
وان گل نورسته به دامان دشت
کز ستم خاک کند سرگذشت
برف و شب تیره و طوفان و باد
و آنچه تو را زین نمط آید به یاد
جمله در این دخترک آراستم
ساختم آنگونه که خود خواستم
نرگس دیوانه‌کنی دادمش
حسن به دل خانه‌کنی دادمش
کار دهانش چو بپرداختم
تنگ‌ترش از دل خود ساختم
بر سر و زلفش دل شاعر زدم
و چه گرانمایه جواهر زدم
پیرهنی بر بدنش دوختم
وز گل آن آتشی افروختم
آتش جانسوز ولی دلنواز
نی همه چون آتش من جانگداز
با همه زیبائی و رندافکنی
با همه سرمستی و آتش‌زنی
دلبر من باز به یک نوشخند
رعشه بر این حسن و هنر می‌فکند
لیک چون این دخترک دلربا
خادم‌ای بود بدو باوفا
کسب از خورشید چو می‌کرد نور
همچو مهی بود ز ظلمت به دور
ناگهش این مهر دلارا برفت
پای دل دخترک از جا برفت
سرد شد و تیره شد و تار شد
پیر شد و زرد شد و زار شد
موی ز سر کند و به سر خاک کرد
پیرهَن صبر به تن چاک کرد
بس رخ چون ماه به سیل گرفت
گونهٔ او گونهٔ نیلی گرفت
زینت و زیور همه بر خاک ریخت
گوشهٔ بیت‌الحزن دل گریخت
نی به چمن مایل و نی سیر و گشت
ورد زبان کرد که از ما گذشت
چند شب این دخترک شوخ و مست
در پس زانوی ریاضت نشست
عاقبت از رنج و بلا پیر شد
همچو من از جان و جهان سیر شد
او هم از آن جام که دلبر گرفت
مست شد و وادی دیگر گرفت
*
*
زندگی‌ام دلبر من بود و رفت
جان بود و در پیکر من بود و رفت
دلبر من جان من و جان تو
دست من ای دوست به دامان تو
باز کنون یاد تو دارم به دل
نقش جمال تو نگارم به دل
باز خیال سر زلف تو هست
می‌بردم یاد لب دل ز دست
ترسم از این عالم ویران روم
همچو تو ناکام و پریشان روم
هیچ نبینم دگر آن روی تو
جان ندهم دگر از بوی تو
هیچ شوم هیچ و همین یک خیال
نیز ز بحث بدم آید زوال
گرنه چنین است و دگر عالمی است
وانکه بمیرد نشود پاک نیست
گر بتوانی شب تاری بیا
گاه گهی دیدن یاری بیا
تا دهم جان رخ زیبای تو
تا بدهم جان به تماشای تو
دهم فروردین ۲۷

دیدگاهتان را بنویسید