آه ای خروس ستمگر
با بانگ و با جنبش پر
بیجا پراندی ز خوابم
زین خواب پر التهابم
دیوانه بودی مگر تو
یا بیخبر از سحر تو
مانده است تا صبح چندی
بر گریهٔ من چه خندی
نصف شب است از چه ناگاه
با دیدن اختر و ماه
بیجا پراندی ز خوابم
زین خواب پر التهابم
*
*
هم مست و هم خسته بودم
یکدم ز غم رسته بودم
از اول شب ندانی
کاین شاعر داستانی
این رند از جان گذشته
میخانهها جمله گشته
هر جا رده چند جامی
هر گوشهای هشته گامی
مست و خراب و پریشان
نالان و افتان و خیزان
خور را به منزل کشیده
در بستر غم خزیده
زو دیدگان برده یک چند
خوابش دل آرزومند
افتاده در یاد یارش
باغش، بهشتش، بهارش
کم کم دل وی ز مستی
بگذشته از قید هستی
برده است مستی و خوابش
کم کرده رنج و عذابش
صد حیف از این خواب زیبا
او را پراندی تو بیجا
بیجا پراندی ز خوابم
زین خواب پر التهابم
*
*
تو غافلی ای ستمگر
چون بردی از حد جفا را
یک عاشق یار مرده
با خاطراتی روانکاه
با عمر بیرنگ و روشی
کارش هم شب بهانه
صد سالهای در جوانی
نومید از دیدن یار
یأسی که برقی ز امید
اینسان تباه روزگاری
درماندهای، دردمندی
خوابی که در آن دوباره
خوابی که در آن دگر بار
آسوده از قید هستی
در پای دلبر بیفتند
این عالم از چند در خواب
شیرینترین آرزوهاست
بالاتر و خوشتر است این
آه ای خروس جفاکار
کز من گرفتی چهها را
بیجا پراندی ز خوابم
*
*
دیدم زمینی، زمانی
باغی که مرغش ز مستی
هر غنچهای گلستانی
هر گل و یاسمن بود
کز بانگ و ز جنبش پر
وز من گرفتی چهها را
سیلی ایام خورده
دلگیر و جانسوز و جانکاه
با قلب بیآرزویی
وز زلف دلبر فسانه
بیزار از زندگی
نومیدی بس دلآزار
در آن نخواهد درخشید
دیوانهای، خوار و زاری
زاری، نزاری، نزندی
بر یار دارد نظاره
دلدارش آید به دیدار
یک ساعت از شوق و مستی
وز چشمش اختر بیفتند
بیند، عزیز است و نایاب
رنگین بهشتی به دنیاست
از هرچه شیرین و رنگین
هرگز نگردی خبردار
بردی ز حد چون جفا را
زین خواب پر التها
آوازی از دور دستی
میآمد و موج میزد
شب بود لیکن شبی بود
حالی و رنگی دگر داشت
مهتاب انسان به باری
میریخت لطف و صفاها
میباخت از ابر احلام
بر باغ پر شور و سودا
نور و صفا عشق و امید
مه چون عروسی دلانگیز
با اخترانی فسونگر
در جامعهای آسمانی
پائینتر از منزل خویش
وز آسمان تا زمین بود
گلهای آتش به جان زن
در پرتو ماه و مهتاب
زیر درختان گلشن
همچون ممتای هستی
جمعی پریروی، سرست
با پیرهنهای زیبا
تنشان چو میاز پایه
بود آشکارا و از رنگ
در قفس بودند و مستی
هریک به گیسوی مشکین
ریگی که یک روز با او
بر شکل قبلی شکسته
در دست من بود و با آن
نام خوشش مینوشتم
از مرغ بیتاب و مستی
موجی دلویز و ممتد
بالاتر از بود و نابود
وز خاطرات رنج برداشت
با بانگ جانبخش تاری
بیدار میشد هواها
بر دشت و صحرای آرام
بر سر بزههای دلارا
گیتی از آن میدرخشید
با شور و حالی طربریز
چشمکزن و مست و دلبر
با عشوههائی نهانی
بودند و زیباتر از پیش
جاری از انوار صد رود
از بوتهها پرتو افکن
گوئی جهان رفته در خواب
از نور مه سایه روشن
در هم بلندی و پستی
خندان و خوش دست در دست
نازک بدانسان که از آنها
یا چون رخ مه ز هاله
با نور مه بود در جنگ
فارغ از پندار هستی
آتش زن خرمن دین
کردیم پیدا لب جو
رمزی بر آن نقش بسته
بر پوستهای درختان
با اشک خود میسرشتم
چون عهد پیوند و یاری
کان یار و مقصود و معبود
در وعدهگاهی نهانی
میرفتم از خود به یکبار
عقده گهر میگشادم
مانند خواب و خیالی
میرفت عالم ز یادم
بالاتر از بود و نابود
سر تا به پا غرق در نور
سوی من خرامان خرامان
با طلعمتی داستانی
دل از جهان بیخبر شد
وز چهرهاش ماه را داغ
پنهان جمال خدائی
سر تا به پا عشوه و ناز
نالان نسیم و چون نی
میخواند و میبرد هوشم
تاجی ز گل بر سرش بود
وز شوق دل رفته از جا
در پای بازش بمیرم
وز بوسهاش جان بگیرم
با بانگ و با جنبش پر
زین خواب پر التهابی
هرگز نگردی خبردار
بردی ز حد چون جفا را
وز من گرفتی چهها را
بودم به چشم انتظاری
یک روز از آن روزها بود
با یک جهان مهربانی
میآمد و من ز دیدار
بر پایش سر مینهادم
شوری مرا بود و حالی
در پای او میافتادم
الحق که خوش عالمی بود
ناگاه دیدم که از دور
میآمد آن شاه خوبان
با جامهای آسمانی
نزدیک و نزدیکتر شد
گیسوش روشنگر باغ
در موج زلف طلائی
از پای تا سر همه راز
پیچیده در دامن وی
آهنگ عشقی به گوشم
رویی ز گل خوشترش بود
جستم ز جا مست و شیدا
جستم که زلفش بگیرم
آری به پایش بمیرم
ناگاه تو ای ستمگر
بیجا پراندی ز خوابم
آه ای خروس جفاکار
مشهد شب ۱۵ فروردین ۱۳۲۸