نیمی از شب عمرم، طی نگشته شد خاموش
شمع آرزوی من
چراغی نپیوسته، زد سپهر سنگ‌انداز
سنگ بر سینۀ من
دست برده نابرده، خواست عمر را بگرفت
لقمه در گلوی من
هرچه می‌خورم باده، هرچه می‌کنم مستی
بینم ای غم جانکاه، باز در دلم هستی
این جوانی ما بود، تا چه زاید از پیری
این بلندی ما بود، خاک بر سر پستی
*
*
در میان حسرت‌ها، راه گلشنی جستم
گلشنی تماشائی
رنگ عشق و هستی داشت، باغ لطف و مستی بود
جلوه‌گاه زیبائی
خیره ماندم و حیرت چنگ زد گریبانم
زان همه دلارائی
تا که دلم به خویش آمد، باغ شوره‌زاری بود
زان همه نکوئی‌ها کاش یادگاری بود
آنچنان خزان بگرفت حسن وی که شک بردم
کآندرین چمن روزی جلوه بهاری بود
*
*
ای خدای زیبائی، ای خدای زیبائی
و چه سنگدل بودی
ای جهان بی‌معنی، ای جهان بی‌معنی
جز غمم نیفزودی
ای طبیعت نادان، ای طبیعت نادان
جان من بفرسودی
ای ستمگر غافل پشت صبر بشکستی
رشته مرا با خویش، خویشتن‌جو بگسستی
بلهوس چه می‌خواهی؟ از چو من پریشانی
کودکی تو یا مستی؟ نیستی تو یا هستی؟
*
*
دل بهانه می‌گیرد، نازنین کجا رفتی؟
سوختم ز تنهائی
زین غمی که من دارم، بی‌تو عاقبت کارم
می‌کشد به رسوائی
آفتاب عمر من، زود رخ نهان کردی
از عماد سودائی
چون تو دیگری باید تا دل از غم آساید
لیک مادر گیتی چون تو کی دگر زاید
ای عروس احلامم، ای ونوس ناکامم
می‌کنم عروسی‌ها، مرگ اگر زره آید
*
*
شیوه‌ای دگر بگشا، ای عماد سودانی
لب ز گفتگو بربند
چون کنار آتش زن خویش را که چرخ پست
بیخ آرزو برکند
بی‌امید و بی‌دلدار چاره چیست جز مستی
شو به خودکشی خرسند
ماهتاب زد برخیز باز باده در خود ریز
چاک زن گریبان را، مست در جنون آویز
اشک ریز در ساغر، غم نگار در دفتر
باز وصل و هجران را مست شو به هم آمیز
*
*
باز مست و دیوانه، سر به کوه و صحرا نه
باز پاره کن زنجیر
باز در بیابانی نیمشب درآی از پای
بیقرار و از جان سیر
باز در سکوت دشت دردناک و حزن‌انگیز
این ترانه از سر گیر
هرچه می‌خورم باده، هرچه می‌کنم مستی
بینم ای غم جانکاه باز در دلم هستی
این جوانی ما بود تا چه زاید از پیری
این بلندی ما بود خاک بر سر پستی
۱ خرداد ۱۳۲۹

دیدگاهتان را بنویسید