حیف است با جوانی کوته چو شام وصل
بار دیگر وفای تو را امتحان کنم
با بی‌وفاتر از تو کسی گر شوم دچار
بهتر که باز یاد تو نامهربان کنم
*
*
پیچیده در حریر فراموشی این خیال
ای خفته بر سریر هوس خواب دیده‌ای
گر باز در چمن من و خود را خموش و مست
در نور جاودانه مهتاب دیده‌ای
*
*
آری شگفت بلهوسا خواب بوده است
گر باز دیده‌ای من و خود در کنار هم
آن باغ دلگشا که تو دیدی شبی بسوخت
دیگر نمی‌کشم در آن انتظار هم
*
*
چشمان پر فروغ تو دیگر ز یاد رفت
ابری سیاه آمد و گم شد ستاره‌ها
آمیخت یاد سینه‌ی پر توفان تو
در آسمان خاطره با ابرپاره‌ها
*
*
دیرست خفته در دل سرد فرامشی
آن نغمه‌ای که ساخت سرانگشت آرزو
نشکسته دست خویش به گردن دگر مبند
ای بیمناک برق، ز طوفان سخن مگو
*
*
من عاشق خیال دل‌آرای خود شدم
این‌قدر هم گمان نکنی زود باورم
من مست جام خویشم و سرگرم ساز خویش
چندان نیاز نیست به دمساز دیگرم
*
*
آینه‌ی جمال دل‌آرای خویش را
کز بازتاب پرتو صبح امید و راز
می‌کرد خیره دیده‌ی زیباپرست من
بشکسته‌ای و بیهده گردیده چاره‌ساز
*
*
از من جواب خواسته‌ای بشنو این جواب
دیگر دروغ‌های تو باور نمی‌کنم
صد نامه هم اگر بنویسی سخن یکی است
گفتم کنایتی و مکرر نمی‌کنم
مشهد اسفند ماه ۲۹

دیدگاهتان را بنویسید