شادی‌کُش و چیره‌دست و پنهان‌گیر
خصمی است مرا به نامِ تنهایی
یادآورِ آن خدایِ زیبایی
با لشکرِ رنج‌ها و حسرت‌ها
هردم بودش سرِ صف‌آرایی
تا زنده‌ام در کشورِ شکیبایی
***
در قریه‌ای، مانندِ امامِ محبوس
پیچان به امیدهایِ نامفهوم
درمانده‌ی این چنین حریفی شوم
گه مرغِ خیال را دهم شب‌گیر
پرواز سوی جهانِ نامعلوم
گه لکه‌ای از تیرگی گردم
آویخته ز دلِ افقِ مغموم
گه چشم به راه، مات بنشینم
بر برجِ خرابِ زندگی چون بوم
***
در کلبه تار من چه می‌پیچی
جائی برو ای فغان که او باشد
او، آن گل باغ آرزو باشد
آن تحفهٔ سرنوشت و غم باشد
آن ساحل بحر جستجو باشد
جائی برو ای فغان که او باشد
***
چون کودک شیرخوار بی‌تابم
یک لحظه که دور از آن پری‌رویم
دیوانهٔ آن دو چشم جادویم
زنجیری آن شکنج گیسویم
مخمور از آن شراب خوشبویم
کو اهل دلی که درد دل گویم
ای وای از آن شبی که بی‌اویم
ای وای از آن شبی که بی‌اویم
***
آن نیمشبان که مه چو نومیدان
تنها و فسرده، رنگ و رو رفته
در حیرت مات خود فرورفته
تا دیده بازمانده‌ای یابد
غم هر طرفی به جستجو رفته
گیتی چو سیاهکار دیوی مست
خاموش به خواب آرزو رفته
وز رفتن ماه تا فراز کوه
آن تودهٔ سایه‌روشن انبوه
از زیر درخت‌ها کشیده قد
گردیده، چو رشتهٔ هوس ممتد
تا دشت از آن کنار جو رفته
سرگوشی بید و نارون خاموش
گلزار به خواب و مرغ شب مدهوش
استاده نسیم و گفتگو رفته
ناگاه پرم چو ماهی در شست
از دامن خواب پرشکوهی مست
پنداشته دامن وی اندر دست
هر سوی کنم نگر که آیا هست؟
بینم غم و درد مانده، او رفته
***
شادی‌کش و چیره‌دست و پنهان‌گیر
خصمی است مرا به نام تنهائی
یادآور آن خدای زیبائی
آن آفت عیش و کام و خودرائی
آن آتش خرمن شکیبائی
مشهد اسفندماه ۲۹

دیدگاهتان را بنویسید