لطف سحر به جان شب آمیخت
شد مرغ شب خموش دگر بار
زندانیان خسته گرفتند
با زورِق طلائی امید
دریای بیکرانۀ پندار
***
از بانگ زنگدار خروسی
وهمی گرفت دامن جانی
بنشست شبروی ز تقلا
برخاست عاشقی به تماشا
پیچید شاعری به گمانی
***
از دشتهای خفته و خاموش
ظلمت، چو دزد خسته و نومید
خود را کشید جانب بستان
میشد نهان خمیده و لرزان
در کوچه باغ و نارون و بید
***
دنبال او نسیم شتابان
در باغ جَست از سر دیوار
در جستجوی دزد پریشان
آهسته سر کشید به هر سوی
بگشود برگ و شاخۀ اشجار
***
گمگشته بود دزد فراری
دیگر نداشت سود تکاپو
برگشت پی قرار سوی دشت
غمگین نسیم خسته و صبحش
بنواخت با تبسم دلجو
***
من گرم سیر این همه بازی
از جام صبح و عشق و صفا مست
با بالهای شعر و جوانی
بر هفتم آسمان تمنا
بنهاده پای و رفته دل از دست
***
بر طرف جویبار بزرگی
در باغ آسمانی دلدار
در کنار بیدهای موقر
بر سبزههای خرم و خندان
ره میروم شمرده و هموار
***
در انتظار دیدن یارم
آن شاهکارِ دلکش هستی
آن سرو باغ عشق و جوانی
آن نقش جاویدان دل و جان
آن ربنوع هستی و مستی
***
باید به گوشهای بنشینم
تا کس مرا به باغ نبیند
شوقی مراست لیک که دیگر
خواهم دمی ز پا ننشینم
گر چرخ بر سرم بنشیند
***
یک نقطه، یک سیاهی کمرنگ
زان دورهها به چشم درآمد
در نور صبح و سایهٔ اشجار
خورشید حسن و پرتو اقبال
آهسته پیش و پیشتر آمد
***
اندام دلفریب نگارم
از انتهای باغ مهآلود
در پردۀ لطیف سحرگاه
در جامهای مفرح و گلرنگ
چون کودکی ز دور عیان بود
***
در زیر شاخههای اقاقی
در خش خشی لطیف و فسونبار
در گردنی ظریف و دلآویز
شد حلقه دستی از سر مستی
لرزان ز شوق و بادۀ دیدار
***
امروز هم منم که سحر را
اینسان کنم فرسوده به افسوس
از پردۀ سرشک نظاره
خم گشتهام به روی گذشته
یعنی عصای پیریِ مأیوس
***
امروز هم من که سحرگاه
چونان دو رنگ ماری بیمار
پیچد به گردن من و خواند
در گوش جان فسانهٔ جانسوز
زان روز و روزگار فسونبار
***
مشهد- نهم فروردین ماه ۱۳۳۰