عشق آن باشد که خویش هیچ انگاشتن ۱
چون خودی را چون خدا پنداشتن
عشق باشد مستی از جامی که نیش
اندر آن بهتر بود از نوش خویش
عشق باشد نقص جستن در کمال
زشت دیدن خویش را با صد جمال
پاره‌ای خون است و آب این دل اگر
در نیابد مهر آن رشک قمر
هرکه او درویش‌تر دلریش‌تر
هرکه او عاشق‌تر، او بی‌خویش‌تر
مستی این راه هشیاری بود
خواب در این کوی بیداری بود
هر طلسمی را که نتوانی شکست
بشکند این پهلوان چیره‌دست
وای، وای اینجا چه استغنا بود
بایزید اینجا کجا پیدا بود
مهر اینجا، ماه اینجا، هیچ نیست
جز خم آن طرۀ پرچین نیست
ای کبوتر اندکی بالا بپر
آسمان‌ها زیر بال خود نگر
*
*
بوئی از آن بوستان آورده‌ایم
بین چه خاطرها بدان خوش کرده‌ایم
نیست جز بوی گلی در کار ما
بین چگونه دل برد گفتار ما
وه که گر من زلف او آرم به دست
یا ببینم یک نظر آن چشم مست
آن زمان دیگر چه محشرها کنم
محشری در هر سخن برپا کنم
حالیا نادیده آن سرو روان
نارسا نبود مرا این داستان
وه که گر آن قد و بالا بنگرم
آسمان‌ها را در این بند آورم
*
*
گفتمت جانا از این ساغر مکش
ور کشیدی باش اینجا، سر مکش
سخت باشد کار، شاهی می‌دهند
تا شوی قانع گواهی می‌دهند
آنگهت گویند خاک راه باش
خود مبین، آگاهِ ناآگاه باش
*
*
نعره خواهم زد از این می کم دهید
یا به یک تن مستی عالم دهید
حرص من در کار عالم کم بوَد
چون رسم بر می‌ کمم عالم بوَد
وای بر آن کو از این ساغر نخورد
یا لبی تر کرد و افزون‌تر نخورد
کاش چون لب را بدین ساغر نهی
صد خُم و کشتی به زیر سر نهی
مستی عالم به من یکجا دهید
ور منی شد جمله عالم را دهید
من نه خود بینم اگر گفتم که «من»
مست و غافل بوده‌ام از خویشتن
خواهم از این می همه مستان شوند
همچو من در خویش‌ سرگردان شوند
باز گفتم حرف خویش و خویشتن
وای از این غم، وای از این می، وایِ من
*
*
ای عزیز جان بی‌آرام من
کام من، نام من و فرجام من
ای دل من، عشق من، سودای من
رنج و راحت، امشب و فردای من
ای دل و جان من و محبوب من
ای میان خاکیان مطلوب من
تا ابد شد مرغ دل پابند تو
زهرها خوردم ز یک لبخند تو
تا چه کردی کاین دلم شد رام تو
دلبر من ای فدای نام تو
بهمن ۱۳۳۸

۱:
عاشقی چیست به خود لرزیدن
چون خودی را چون خدایی دیدن
دکتر محسن هشترودی

دیدگاهتان را بنویسید