آنکه را رفت ز کف هرچه که داشت
حال ما سهل نخواهد انگاشت
زارعی سوخته خرمن چه کند؟
مرده در شهر نشینم چه کند؟
پاک دیوانه به از این که منم
عقل را چیست بجز سوختنم
ای خوش آن لحظه که رویش دیدم
ای خوش آن شب که لبش بوسیدم
یاد از آن جوی و افاقیها یاد
یاد از آن مستی و شیدایی یاد
مست از باده و پیمانهی عشق
بنشستیم در آن لانهی عشق
بست پیمانی و پیمانی سخت
شاهد عقد، صبا بود و درخت
به امضای وفا نامهی ما
بوسه آمد به میان، بوسه کجا
بوسهاش نام نهادن ستم است
جانش ار نام کنم باز کم است
چه شرر بود که در جانش زدند
به مِشِش داده به دامانش زدند
*
*
هرچه بود آن بت زیبای عماد
کرد سر در سر سودای عماد
آن همه حسن و وفا داد به باد
هم دگر خرمن ما داد به باد
کم کم از عشق ز من هم بگذشت
گلم از باغ و چمن هم بگذشت
*
*
یاد باد آنگه مهم سرخوش و مست
شاد در تاب به مهتاب نشست
پیش از آن روز که پیمان بستیم
شبی از زحمت یاران رستیم
رفت در تاب و یکی حلقهی زر
دلبر آورد ز انگشت به در
تا شوم خوب در آن دام اسیر
حلقه آورد سویم، گفت بگیر
بگرفتم ز کفش حلقهی زر
مست و در خرمن جانم آذر
بگرفتم که دهم او را تاب
شد دل از بوی سر زلفش آب
نور مه در خم زلفی چو طلا
جلوهها داشت که میکشت مرا
دست بالاتر و بالاتر رفت
تا سوی دست بتم یکسر رفت
وه چه دستی چو یکی برگ ز یاس
در کف افشردمش، اما به هراس
لبى آهسته به دندان بگزید
«نکنی» گفت و چنان گل خندید
گرچه میگفت نکن لیک دگر
«نکنی» بود ز «کن» هم خوشتر
بر رخ سایهی لبخندی بود
که دل از قهر و غضب میآسود
تاب میدادمش و شوق و شعف
برده بود این دل دیوانه ز کف
یک زمان گوشهای از پیرهنش
گاه از زلف شکن در شکستش
سر و رویم به نوازش بگرفت
من از این طالع فرخ به شگفت
*
*
آه ای چرخ چه عیاری تو
راستی مخزن اسراری تو
گه هم آغوش نگارم کردی
گه پر از اشک کنارم کردی
دلم از دست تو خون است ای چرخ
منزلم دشت جنون است ای چرخ
راستی کار تو معلوم نشد
هیچ از گشت تو مفهوم نشد
هرچه بود آن بت زیبای عماد
کرد سر در سر سودای عماد
آن همه حسن و صفا داد به باد
هم دگر خرمن ما داد به باد
کم کم از عشق ز من هم بگذشت
گلم از باغ و چمن هم بگذشت