گر گرسنه خسی همه عالم ز تو سیر است
نشنیدهای ای دوست که بیمایه فطیر است
بنگر به هلاکو که نه دین داشت نه دانش
در خدمت او بسته کمر خواجه نصیر است
انصاف که سرمایهٔ مرد است زر و زور
وان کو سخن از علم و ادب گفت صغیر است
چنگیز که در ریختن خون نبود استاد
در بارگهش صد چو تو دانا و دبیر است
تیمور که میساخت منار از سر مردم
او را هنر این بود که خونخوار و شریر است
تاریخ بود قصهٔ زور و زر و زین رو
سقراط اسیر است و فلان میر کبیر است
بیزر، خرد و فلسفه و منطق و حکمت
شعر است و بهایش همه کمتر ز شعیر است
شیخ اجل، از حق، اجل خویش بخواهد
در دام زن و بچه و وام ار که اسیر است
رومی اگرش خرج زن و بچه نمیبود
میخواند یقین فاتحهی هرچه که پیر است
بغداد خراب ۱، از ری و از روم چه گوید
این قول و غزلها همه از اشکم سیر است
خیل شعرا بین که پی خوشه و توشه
کار همه مدّاحی خان است و وزیر است
در صبح قیامت که برآرند سر از خاک
مسکین، سرش از شرم غم فقر به زیر است