شد فصل بهار ای گل و هنگام تماشا
برخیز که از طرف چمن غلغله برخاست
با اهل طرب یک دو سه تن ساز مهیا
آراسته بزمی که صبا باغ بیاراست
این فصل نه فصلی است که جز بوسه توان زد
وین روز نه روزی است که جز باده توان خواست
این غنچه پرخنده، لب دلکش شیرین
وین سنبل آشفته، خم طرهٔ لباست
ای شوخ بیا قیمت انفاس بدانیم
هرچند که حق تلخ بود، مرگ حق ماست
می نوش و طرب جوی که این دم زدن ما
جرمی است که بادافره آن مردن فرداست