تو کیستی، تو چیستی؟
که رنگ لالهها
ز دیدن تو زرد میشود
و باغ از تو بیپرنده میشود
تو کیستی، تو چیستی
که عطر یاس و نسترن
و سکر بادهٔ کهن
ز دیدن تو میپرد
و از تو شادی و فراغ و امن
بدل به رنج و داغ و درد میشود
تو کیستی که پیش قلب سنگ تو
سرشک و ضجه به ز شادی است
چرا پسند آن دل پلید تو
عزا و مرگ و نامرادی است
تو کیستی که از تو شد
لبالب از سرشک و خون ایاغ ما
دگر بهار سر نزدد به باغ ما
تو کیستی که باورت شده است
که مهتری به کشتن است و بستن است
چه بیخرد، چه بیهنر، چه شوم و بد
کسی، خسی، که شیوهاش
همیشه دل شکستن است
تو کیستی که باورت شده است
و بردهای گمان که خلق
هماره بردهاند و بندهاند و بزهاند
و گرگ هرچه کرد و میکند روا بود
تو کیستی که بهر یک دو روز کرّ و فر
برای آب جوچه و تملّقی زگزمهها
به خاطرت جوان و پیر رنجه میکنند
تو خفته مست و صد حسین و شمر
شکنجه میشوند، شکنجه میکنند
برو که خاک بر سر تو و شعور تو، غرور تو
بمان که بنگرد زوال خویش چشم کور تو