«از بیوک نامه»
بیوکم باز کفتار اجل برد
شکار تازه‌ای یعنی «رهی» مرد
عزیزم دور از جان تو دیروز
شکاری کرد باز این چرخ کین‌توز
رهی ره توشه از خون جگر بست
رهی راهی شد و بار سفر بست
رهی آن بندهٔ پاکیزه‌رویان
رهی سر در کمان مشک‌مویان
رهی آن در محافل نقل مجلس
نکویان را نکو همراز و مونس
غزل را صاف و صوف وخوب می‌ساخت
که می‌پرداخت بس در لفظ و پرداخت
اگرچه ماهرویان زرپرستند
به زر تا جاودان دل بسته هستند
نگینی از زبرجد یا برلیان
بودشان خوش‌تر از صد جُنگ و دیوان
ولی برعکس این ننوشته قانون
نکویان بر خودش بودند مفتون
رهی آن نغمه پرداز گل و می
«خزان عشق» ساز و «نالۀ نی»
*
*
دگر زین پس ندارد ناله آن دل
که در زیر گِلش دادند منزل
لبش خاموش ماند از هر حکایت
نه دیگر شکر گوید نی شکایت
شگفتا این چسان جام و میی هست
که هرکس خورد جاویدان شد از دست
شگفت افسانه‌ای کان هرکه بشنید
گدا یا شاه خود افسانه گردید
چه آهنگی که هرکس کرد آن گوش
همه آهنگ‌هایش شد فراموش
*
*
چو اینسان است این دنیای فانی
ندانی از چه قدر زندگانی
غنیمت‌دان در این زندان، در این دام
دلارامی کزو گیرد دل آرام
جهان بی‌عشق و مستی پشم و کَشک است
همه خون دل است و آه و اشک است
دو تن باشند اگر از جان به هم یار
نماند غم که تا باشند غمخوار
دو تن باشند اگر واقع به هم دوست
بد و نیک زمانه جمله نیکوست
کجا از زهر غم کس باک دارد
که با خود این‌چنین تریاک دارد
۴۲ آبان ماه ۱۳۴۷

دیدگاهتان را بنویسید