«از بیوک نامه»
بیوکم، نازنینم، مهربانم
تمتای دلم آرام جانم
سلامی چون محبت گرم و پرشور
به شمعی کو شد از پروانگان دور
ترا شد دل ز هر حرفی بهانه
که وصفی از تو آرد در میانه
سلامی دوستانه، عاشقانه
برآن پیکان غربت را نشانه
برآن شمعی که دور از محفل ماست
ولیکن باز جایش در دل ماست
به هر محفل که یاران مینشینند
نشد خالی شبی جایت نبیند
شده حال دل ما مشکل ما
که هم دوزی و هم اندر دل ما
به یاد آریم از مهر و صفایت
کند دلهای ما هر شب هوایت
از آن آوازهخوانیهای گهگاه
ز جکها و انکدوتهای دلخواه
ز خواب آلوده پشت ژل نشستن
ره نرگس به خیل خواب بستن
شدن تا صبحدم این سو و آن سو
رساندن هرکه را تا خانهی او
ز کسر خواب دائم داشتنها
همیشه جان به کف بگذاشتنها
*
*
عجب مهرت در این دلها نهادی
عجب یاران خود تنها نهادی
هوای خطهی پاریس کردی
دُفردان چغ بیوکجان پس کردی ۱
شنیدستی تو نیز این بیت پرشور
عوامانه ولی چون برف و چون نور
کجا رفتی که جایت مانده خالی
بده دستمال! دستت یادگاری
تو گاهی در ژنو باشی گهی رُم
ولی این بنده کمتر رفته تا قُم
برو جانا اگرچه بهر یاران
کم و بیش است مشکل رنج هجران
فراقت گرچه باشد سخت ما را
تو را خوش باد سیر و گشت دنیا
اگر تکمیل تحصیلات باشد
وگر تحصیلات باشد
عجب بیتی که با چرتی بدک نیست
چرندیات گاهی بینمک نیست
بیامرزد اگر مرده است و گر هست
خدایش زنده دارد، مجد سرمست
که بود از پیشکسوتهای دادا ۱
دهانش بود و لحنش گرم و گیرا
ز عمرم تازه رفته سی و یک سال
صدایم خوب و شعرم گرم و پرحال
در آن مدت که گاهی بود در جیب
فراوان اسکن خوش رنگ و ترکیب
اگرچه درد و داغ دلبرم بود
جوانی بود و وضعی بهترم بود
مرا بود آن زمان پاطوق دادا
چه دادا، بزم شور و شوق دادا
بلی در جمع یاران حضرت مجد
سراپا بود گویی جذبه و وجد
به شعر چرت خواندن عادتی داشت
به جنس بیتقلّب رغبتی داشت
میان گفتگو میشد سرش گرم
بخواندی شعرها آهسته و نرم
یکی از شعرهای حضرت این بود
که گه بیرون ز لب میداد با دود
الا یا ایها الساقی چه ساقی
ترسقنی ولی لاطمطراقی
شبی در خانهی محجوبه زاغی
چنین میگفت اختر پا چراغی
دو سیر از شیرههایم مانده باقی
حسین لب متکا گشته یاغی
*
*
بیوک من مباد از شوخی من
از این ترکی غلط بلفور کردن
خلاصه زین سخنهای قاراشمیش
برنجی زین ارادت کیش درویش
تو میدانی عزیز مایی ای گل
بزرگی، سروری، آقایی ای گل
سراپا شعر و شوق و حال و شوری
بهاری و بهشتی، عشق و نوری
تو میدانی به مهرت پای بندم
تو نیکویی و من نیکو پسندم
اگر در این خرابه هست گنجی
که شاید در ره آن برد رنجی
همین مهر و صفا باشد دگر هیچ
سراپا هیچ، یکسر سر به سر هیچ
همین مهر است در عالم که چیزی است
به جز این هرچه، کمتر از پشیزی است
۱. چون بیوک عزیز ترک زبان بود این مصرع را تقریباً ترکی گفتهام یعنی: راستی بیوک جان خیلی بد کردی
البته میدانم پِس کردی درست نیست ولی چون ردیف بود ـ کاریش نمیشد کرد.
۱. دکهای از شخصی همدانی به همین نام.