در رثای ابوالحسن ورزی
فکند صرصر ایام طرفه نارونی
که بود روز و شبان سایبان انجمنی
خموش گشت دریغا هزار دستانی
که در سخنوری وی نداشت کس سخنی
لب از ترانۀ رنگین، بهار طبعی بست
که داشت هر نفس از یاس و نسترن چمنی
به جز هنر که بود میوه درخت حیات
چه سود ز آمدنی یا چه بهره از شدنی
چه افتاد که هر دم فتاد ز پا سروی
رسد به محفل یاران فراق دلشکنی
حدیث خواجه شیراز آورم که سخن
رسد به حسن ختامی و قدری و ثمنی
«ز تندباد حوادث نمیتوان دید»
«درین چمن که گلی بوده است یاسمنی»
نفیس گوهری از کان روزگاران بود
دوباره چرخ کجا پرورد ابوالحسنی