میان حیرت و تشویش
میان بهت می‌گویم گهی با خویش
گناهی کرده‌ام شاید،
*
گناهی کرده‌ام شاید که در خاطر نمی‌آرم
گناهی بس گران زان پیش
که روزی یا شبی در توس
به این بی‌دادخانه هشته باشم گام
گناهی آنچنان موحش که کوتاه است
پی پاداش آن عمر همه رنج مرا، ایام
*
وگرنه چیست آخر موجب یک عمر غم خوردن؟
به نام زندگانی می‌دم مرگ؟
چرا ننهاده‌ام یک شب سربی غصه بر بالین؟
چرا آخر چرا آخر؟
چه می‌گویم، چه می‌پرم؟
شگفتا از که می‌پرم؟
مگر گوشی بود تا بشنود ای داد، فریادم
تفو بر هرچه قانون هرچه یاسا هرچه آیین است
دگر دل خست و جان افسرد و تن فرسود
شگفت افسانه‌ی تلخی، شگفت افسانه‌ی پوچی
که از آغاز تا انجام ماتم بود
همه غم بود و غم، غم بود و غم، غم ضرب در غم بود
مگو عمر و مگو هستی مگو می‌نوشی و مستی
لبالب جامی از زهر هلا هل بود
نه اغراق است و شعر، این حسب حالی از من و دل بود
گناهی کرده‌ام شاید که خود آن را نمی‌دانم
گناهی کرده‌ام شاید که در خاطر نمی‌آرم
زمستان ۳۵ !

دیدگاهتان را بنویسید